رضا قليخان هدايت
729
مجمع الفصحاء ( فارسي )
خدايگان خراسان حسام سلطنت آن * كه سلطنت به فلك زو همىفرازد سر ز بعد آنكه به شش ماه گرد او بنشست * به دو درون شد با طبل و . . . و حشمت و فر هزار و دو صد و هفتاد و سه گذشته به سال * به روز غرهء ماه ربيع بعد صفر هرى سپهر برين گشت و شاه ما از پيش * چو آفتاب و سپه چون ستارگان به اثر هنوز خاك خراسان ز خون دشمن او * گياه مىندهد جز كه لالهء احمر ازين سپس خبر آور ز بست و بلخ و بخارا * كه نزد همت او تنگ باشد اين كشور ز بست و بلخ هم او بگذرد به ديگر سال * تو شو ز كابل و كشمير گوى و كالنجر همه ملوك سر و تن به گوهر آرايند * خدايگان خراسان به جوشن و مغفر به حلم گويى دارد وقار سيصد كوه * به عزم گويى چابكتر است از صرصر به ابر ماند گاه عطا و ليكن ابر * كسى نديد كه گوهر دهد بهجاى مطر به نيكخويى چونان بود كه پندارى * فرشته است و چو مردم شد است در منظر به خشم اگرچه گزايندهتر بود از زهر * به لطف خدمت طبعش كند هميشه شكر در تغزل و مديح سلطان خلد اللّه سلطانه گفته نگارى كش بود گوهر به زير پرنيان اندر * بهارى كش دمد سنبل به گرد ارغوان اندر سخنهايت همه يكسر چو ياقوت و شكر گردد * اگر نام لبش روزى به يارى بر زبان اندر هميشه من چو بلبل بر گل از عشقش بوم نالان * به خاصه چون رود بلبل بهسوى گلستان اندر دو ديده آبدان گردد به ياد زلف مشكينش * چو نيلوفر برون آيد به گرد آبدان اندر در تغزل و تخلص به مدح شاهزاده آزاده وليعهد گفته اگر نگيرد ماه از شب سياه طراز * چرا طراز رخ تست آن دو زلف دراز و گر هميشه دل ما نخواهى اندر بند * چرا ز هم نشود حلقههاى زلف تو باز رخ تو ماه و سر زلف تو شب است و كه ديد * شبى كه بر مه گردد هميشه چوگانباز تو آفتاب طرازى و اين عجب كه مراست * همى ز زلف و لبت قند و كژدم اهواز تو سرو و ماهى و هرگز كسى نديده به دهر * كه سرو نغمهسرا گشت و ماه رودنواز